فصل چهارم

    شاعران معاصر

 خانم مريم حقيقه

    در سال 1291 شمسى در خوسف و در خانواده‏اى متدين و آگاه به دنيا آمد.خانم حقيقه از ذوق لطيف و آواز نيكوئى برخوردار است ، به همين جهت در مجالس دوستان به نوحه سرائى مى‏پردازد. با برادرش تيمسار احمد بينا به زيارت عتبات عاليات رفت و در سال 1350 نيز به مكه معظمه مشرف شد . وى در سال 1351 پس از 34 سال خدمت بازنشسته شده است.خانم حقيقه ذوق لطيفى در سرودن اشعار دارد و تاكنون از نامبرده مجموعه ه‏اى با نام »هديه مور « به چاپ رسيده است . شعرش روان و كلامش فصيح و جان افزاست .

دو تك درخت سپيدار خانه ام زيباست

 كه هر دو هم‏سر و هم‏سن و هم‏قدو بالاست

 نسيم چون وزد از شاخ و برگشان گويى

 نسيم باغ بهشت است و سايه طوباست

 به صبح دم كه زند سر ز خاوران خورشيد

فروغ آن ز سر شاخه هايشان پيداست

 گرفته‏اند تنِ تاريك خانه را در بر

چنانكه عادت عشاق واله و شيداست

 به زير سايه گسترده‏شان به تابستان

كنار جوى نشستن خوش است و روح افزاست

 اگر كه خانه من كوچك است و كم وسعت

وليك در نظر من به وسعت دنياست

 كجاست كاخ اميران به لطف اين خانه

كه آن ز آز بنا گشته وين ز استغناست

 


غلامحسين صميمى

    در سال 1292 در دهستان خوسف متولد شده. پس از تحصيلات متوسطه به استخدام آموزش و پرورش درآمد و پس از آن به سردفترى اسناد رسمى شماره 2 شهرستان بيرجند تا زمان بازنشستگى در سال 1367 اشتغال داشته است . آقاى صميمى شاعر خوش ذوقى است و تاكنون دو جلد كتاب از سروده‏هاى خود را تحت عناوين " قسمتى از اشعار " و "راه نامه " به چاپ رسانيده است . چند بيت از قصيده ايشان در نعت حضرت رسول اكرم )ص( به عنوان نمونه آورده مى‏شود.

    دانم همى كه شمس والضحى است محمّد

 مظهر اسماء كبرياست محمد

خاتم و سالار انبياست محمّد

 درج پر از گوهر صفات اللهى

آينه جلوه خداست محمّد

 صبح ازل، عقل كل، يگانه لولاك

علت ايجاد ماسواست محمّد

 بر زن ومرد جهان ، زابيض و اسود

هادى و مهدى و رهنماست محمّد

 ما كه همه رو سياه واهل گناهيم

روز قيامت شفيع ماست محمّد

 وصف محمد نه حدّ توست صميمى

بين تو كجائى و او كجاست محمّد

 ذره چه مى‏داند از بزرگى خورشيد

دانم همى كه شمس والضحى است محمّد


حسين حديدى‏پور

    در سال 1295 شمسى در بيرجند متولد شده و پس از پايان تحصيلات ابتدائى و متوسطه در سال 1318 به سمت دبير دبيرستان شوكتى بيرجند منصوب و مشغول تدريس ادبيات و علوم اجتماعى گرديد. نامبرده علاوه بر دبيرستان مذكور در ساير دبيرستانهاى بيرجند نيز تدريس نموده است: در سال 1356 از نظر شغلى باز نشسته شده ليكن به كار مطالعه و سرودن اشعار وانجام امور كشاورزى اشتغال كامل دارد. نمونه ه‏اى از اشعار ايشان به شرح زير است :

  حديدى از غم ايام از چه مى‏نالى

 گذشت عمر من خسته در جهان باطل

به قيل وقال ، هدر گشت عمر بى‏حاصل

 جهان چو برق  گذر كرد و روز شب گرديد

شبى كه حاصل آن نيست جز سياهى دل

 ز دلبرى چو تو نيكو، اگر نكردم ياد

گمان مكن كه ندارم ارادتى كامل

 به هشت و چار قسم مى‏خورم بدون ريا

كه لحظه اى ز نگاهت نمى‏شوم غافل

 محبتى كه خدا خواست كم نمى‏گردد

اگر چه بين من و تو عدو شود حايل

 اگر ز موج حوادث رهم عجب نبود

چراكه لطف تو باشد مرا همى شامل

 منى كه بنده فضلم هميشه مى‏نالم

زدست مردم نااهل و ناكس و جاهل

 حديدى از غم ايام از چه مى‏نالى

ترا طلاى وجودست عارى از غش وغل


 محمد ابراهيم صفوى

    در سال 1289 در بيرجند متولد شده ، از سه سالگى با خانواده خود به روستاى بهلگرد نقل مكان داده و در آنجا نزد آخوند محمود آبادى كه با هزينه خانواده ايشان به بهلگرد آورده شده بود، به فرا گيرى قرآن )سى پاره( و نصاب الصبيان و ساير دروس پرداخت. صفوى در 13 سالگى به بيرجند بازگشت و در كلاس سوم ابتدائى مشغول به تحصيل شد. پس از پايان دوره ابتدائى و طى دوره سه ساله آموزشى وزارت دارائى در سال 1337 به استخدام وزارت دارائى در آمده ودر بيرجند مشغول به كار گرديد. صفوى پس از چند نقل و انتقال سرانجام به سازمان هواشناسى منتقل شد و درهمان سازمان در سال 1342 بازنشسته گرديد. وى از شعراى با ذوق مى‏باشد و به لحاظ علاقه وافر به شهر و همشهريان خود همت خود را صرف سرودن اشعارى به لهجه و گويش محلى نموده است. صفوى در تمام مجامع بيرجندي ها شركت مى‏نمايد و هم شهرى‏ها رابا اشعار خود شاد و مسرور مى‏سازد شعر زير نمونه ه‏اى از اشعار اوست.

 اى شعر همچه آب حياتهِ بجان تو

 اى شعر تأزه مال دهاتهِ به جان تو

اِى اُوىِ خوشگوارِ قناته به جان تو

 اى شعر نونيه ِ كه نه سرداره و نه ته

اى كامل از جميع جهاتهِ به جان تو

 اى ژرفنا و جيغ كبود و سيانيه

اى هم كلامه هم كلماته به جان تو

 اى شوخى و مزاح نيه، اى حقيقته

بالاتر از تموم صفاته به جان تو

 اى راه مستقيم كه سعدى از او مرفت

اى رهنماى راه نجاته به جان تو

 اى او اميد كه ، دل مازنده أ به او

اى روشنى ده ظلماته به جان تو

 اى هديه خداى بزرگ دو عألمه

اى نشئه  حيات و مماته به جان تو

 اى اونه كه به او همگى دأرم افتخار

سرمأيه ى همه بركاته به جان تو

 اى او حكايت نى چُپونيهِ عزيز

بهتر تر از سه‏گاه و بياته به جان تو

 اى نقريه ، طلايه ، يراقه ، جوأهِره

اى اسكناس ِ ، قبضِ ، براتهِ به جان تو

 اى حورىِ بهشتىِ ، او ديو دوزخى

او زهرِ مارِ اى شكلاته به جان تو

 اى او شرابِ كهنه‏ى مرد افكنه رفيق

 ترياكِ لول ملكِ هراتهَ به جان تو

 اى لهجه محلى بيرجندى يَه بُرار

 شيرى مثال نُقل و نباتَه به جان تو

 اى شعر شعر نونيه و اى شعر تأزه يهِ

اى شعر همچه آب حياتهِ به جان تو


 غلام رضا ربانى

    در خانواده ه‏اى روحانى در سال 1301 شمسى در مشهد متولد شد و در سن 4 سالگى به اتفاق پدر خود شادروان شيخ محمد على ربانى عازم موطن اصلى خود بيرجند شد.

    پس از اتمام دوره دبستان و دبيرستان به كسوت معلمى درآمد و پس از 30 سال خدمت مقدس آموزشى بازنشسته شد. وى به مناسبت هاى خاص اشعارى سروده كه جالب توجه مى باشند.

    يكى از اشعار ايشان كه با لهجه محلى و در رابطه با گرانفروشى مى‏باشد جهت استحضار خوانندگان تقديم مى‏گردد.

   گرانفروشى

 كَاسب گفت نصف شو(51) به خدا

آى سبحان ربى الاعلى

 بلكه تُر(52) خَو(53) به برده خالق ما

مُونم (54) الكاسب حبيب الله

 كارمُر(55) زاركِردين(56) مردم

مُر گرفتار كِردين مردم

 دود دادن سبيل صاف مُرَه

سَردِگم (57) كِردين كلاف مُرَه

 اِتيكت درد سر شده بِرمُو

فَاكتور از او بَتَر شده بِر مو

 ده يك مال كاديلاك نِمِشُو

بنز ده چرخ ، جيپ وماك نِمشو

 از كُجَه (58) اى خدا زَمِى (59) بخرم

مُبل ،يخچال ، صندلى بِخَرُم

 ساختمان قشنگ مَايم (60) مو

ده هزار دنگ و فنگ مَايم مو

 مُواروپا نِمام (61) به حج مِرَوُم

گاه رَازيد (62) ، گاه كج مِرَوُم

 جنس اعلا مِيَارُم از مَكّه

كارو بار مُو هم شده سِكّه

 يك قرو (63) صد قرو مِكِردم مو

جِنسِكُو(64) خُور گرو(65) مِكردم مو

 اختيار دارمال خو ، خُو بِدُم

سَر وكيل مَنال خُو خُو بِدُم

 مثلِ رِگ(66)  پول ميومه (67) بُر بنده

هى مِكردُم يواشَكى (68) خَنده

 رقم از دست مو بِدَر شده بُو

ته چك بانك مو پَكَر شده بُو

 ربح صد بيست و پنج مِستُوندم(69)

حَاصل دست رنج مِستوندم

 گرم راز و نياز بُوْد كاسب

به نظر حُقّه باز بُوْد كاسب

 هَاتف از غيب گفت اى كَاسب

تو حبيب خدا نِه اى غَاصب

 تو كه مخلوق را چَپَو كردى

هر كجا دزد بود هَو كردى

 نَاله كردى كه آس و پاس شده اى

تو كه انبار اسكناس شده‏اى

 تو بهشت خداطمع دَارى

با همه حرص و مردم آزارى

 تو جهنم خريده اى با پول

به اميد بهشت ما شنگول

 اُو قِدَر (70) تُر - فِشار خَادا(71) گور

كه بگردد فِزِرت تو قَمصور

 تا توانى به خلق كن خدمت

كه ببينى ز لطف ما رحمت

 هَى (72) مَيا(73) مسجد مگو دَادار

وَقِنا رَبّنا عذاب النّار


عبد الحسين فرزين

    در سال 1303 در شهرك خوسف متولد و در سه چهار سالگى به دنبال تغيير ماموريت پدر كه مسئوليت اداره دارائى آن بخش را به عهده داشت به بيرجند آمده اند . پس از طى تحصيلات ابتدائى و متوسطه و دريافت ديپلم ادبى در سال 1325 به استخدام آموزش و پرورش بيرجند در آمده است و پس از 33 سال خدمت بازنشسته شده است. وى در سال 1349 به عنوان بهترين دبير انتخاب و از وزير آموزش و پرورش نشان فرهنگ دريافت داشته است.

    فرزين  شاعرى با ذوق و در قالب‏ هاى گوناگون شعرى طبع آزمائى كرده اما در غزل و قصيده گامى فراتر نهاده است . قسمتى از اشعار آقاى فرزين در مجموعه برگ سبز در سال 1358 چاپ و منتشر گرديده و قسمت عمده ديگر آن آماده چاپ است، به منظور آشنائى، سروده ايشان درباره بيرجند بيان مى‏شود :

  بيرجند

 بوى خاك بيرجند آيد همى

يادياران ، دل پسند آيد همى

 سنگلاخ راهُ و سختى هاى آن

زير پايم ، چون پرند آيد همى

 جان در اين وادى ايمن درامان

دل دراينجا بى نژند آيد همى

 با صفاى دل ،غزال آرزو

ساده درخَمّ كمند آيد همى

 با همه قهر طبيعت ، بيرجند

سرفراز و سربلند آيد همى

 رشته كوه "باغرانش " استوار

چون "دماوند " و "سَهَند " آيد همى

 خوش هواى دلكش و پاكيزه اش

كز "رحيم آباد "و "بند " آيد همى

 از صفايش هرچه گويم ، كم بود

لازمش شرحى چو "زند "آيد همى

 بيرجندا شادزى كامروز دوست

سوى تو بانوشخندآ يد همى

 دوست درمان ، بيرجند ش دردمند

چاره ، سوى دردمند آيد همى

 دوست جان و بيرجندش كالبد

جان به تن، بى چون و چند آيد همى

 تلخى هجران به اميدوصال

برمذاق جان، چو قند آيد همى

 اى خوش آن روزى كه آرند اين پيام

دوست خواهد ، "بيرجند " آيد همى(74)