يادى از گذشته بيرجند

 بيا گويم برايت نكته اى چند

ز اوضاع قديم شهر بيرجند

 ز پايين رود و بالا رود(76) گويم

از آن رودى كه قبلا بود گويم

 كه از جمعيت واحشام واشتر

ز كالاهاى گوناگون بدى پر

 چو بنگاه بزرگ اقتصادى

كه در كارش نمى ديدى كسادى

 اگر سيل دمان چون ديو خونخوار

روان مى‏شد گهى از سوى كهسار

 فرو بردى به كام خود به‏يك بار

تمام هستى افراد بازار

 ز ارگ خان(77) و هم از قيصريه(78)

زكاخ ديگرى چون اكبريه

 زمسجد جامع كج قبله آن

ز آب انبار پنجاه(79) پله آن

 ز آب لوله خيلى قديمى

كه طرحى بود طرح بس عظيمى

 كه ده‏ها سال قبل از آب تهران

گرفت اين طرح در بيرجند پايان

 ز حمام بزرگ چاردرختش

كه ويران گشته و برگشته بختش

 مرا ياداست از )استاد غلامش (

كه داند هركسى عنوان ونامش

 اگر فردى زاعيان مشترى بود

سزاى احترام بيشترى ،بود

 صدا مى كرد دلاكش از آن دور -

كه گويى بردميده نفخه صور ؛

 كه اى استاد غلام خشكى بياور

كه‏آقاى فلانى )اوُمَه وَادر (

 مثل شد نزد مردم اين عبارت

كه گرفردى عرق كرداز خجالت

 براى اينكه او را )هو( نمايند

به ديده ، گندمش را جو نمايند

 پس از خنديدن و قاه قاه بسيار

همى سازند اين )تركيب( تكرار:

 برو استاد غلام خشكى بياور

كه آقا، خشك سازد صورت تر

 اگر اهل صعودى و فرودى

گذر ، از كوچه‏ هاى آن به‏زودى

 كه گردى بى نياز از كه نوردى

چرا اطراف كوهستان بگردى

 ز كوچه )كولّوى((80) تاريك آنجا

از آن راه بسى باريك آنجا

 كه بازوهاى من سائيده گشته

ز بس بر اين و آن ماليده گشته

 محلات قديمى چار باشند

جدا از قسمت بازار باشند

 بُود )سر اَوميُون دِه ( يك محلّه

بُود ) مَلّه ته ده ( يك محله

 شمال شهر )خير آباد ( باشد

كه در واقع ز خير ، آباد باشد

 چهارم )مله تك چاه ( باشد

 هنوز اين نام در افواه باشد

 ز كوه باغران پرجلالش

چه گويم از جلال و از جمالش

 از آن )بند دره ( در عمق دره

برو از جلوه‏اش برگير ، بهره

 روانه شودَمى در صبحگاهى

به عزم ديدن ييلاق )كاهى)

 زيارت كن ز صدق دل مزارش

از آن پس هم تماشا كن تو غارش

 كه منظورم همان غار چِنشت است

به تعبير دگر نامش كِنشت است

 بكن ياد از مشاهير فنودش

بخر ، فرشى ز قالى‏هاى مودش

 اگر خواهى گريزد از تو شيطان

زيارت كن مزار درّه ،شيخان(82)

 مبر از ياد باغ شوكت آباد

كه بادا تا ابد اين باغ آباد

 كه حقاً شوكت اين شهر باشد

غرور و عزت اين شهر باشد

 ز عناب و انارستان بيرجند

ز كشمان(83) و ز باغستان بيرجند

 كنون اسم از انارستان نمانده

تو گويى ره به گورستان سپرده

 به جاى آن همه اشجار بسيار

همى ديوار و ديوار است و ديوار!

 ز خوى نيك مردان و زنانش

ز حلم مردم شيرين زبانش

 كه در خوبى بسى مشهور باشند

زهر خوى بدى هم دور باشند

 ز فرهنگ غنى و سبقت آن

ز اهل دانش پيش كسوت آن

 اگر خواهى ز دانشگاه آنجا

ز دانشگاه صاحبجاه آنجا

 برو بنگر بناى شوكتيه(84)

بناى باصفاى شوكتيه

 كه عمر ساخت آن از صد فزون است

برادر خوانده دارالفنون است

 كه علم‏آموختند آنجا فراوان

سعيدى(85)،احمدى(86)،گنجى(87)وفرزان(88)

 يكى از حوزه‏هاى دانش ودين

كه بوده پايگاه كيش و آيين

 ز "معصوميه" معصوم گويم

از آن جاى بسى مظلوم گويم

 كه افراد بزرگى ديده در خود

رجال بس سترگى ديده در خود

 سزا باشد اگر آريم نامى

ز آيات عظامى چون "تهامى"(89)

 كه در علم و فضيلت آيتى بود

ز آيات دگر هم "آيتى"(90) بود

 كتاب مثنوياتش بنام است

)بهارستان ( وى مشهور عام است

 كنم ياد از نزارى و صبوحى

كه باشد بر دل تنگت فتوحى

 بخوان از آن غزلهاى نزارى

كه شويد از دل زارت غبارى

 ز )ملااشرف( ما نيز ياد آر

نصابش را به خاطر نيك بسپار

 دماغى تازه كن از طبع شوخش

بزن بر فرق بدخواهان كلوخش

 اگر نامى برم از نامداران

فزون باشند بارى از هزاران

 زعهد باستان تا عصر حاضر

سزد ، گرنام شان ماند به خاطر

 اگر گويم سخن از رسم و آداب

مطّول گردد و آيدترا خواب !

دعا گويم ، دعايى از دل و جان

دعا گفتن بسى سهل است آسان

 هميشه اين وطن آباد بادا

روان رفتگان هم شاد بادا

 در اينجا نكته اى لازم به ذكر است

بداند هركه او داراى فكراست

 كه شهر بيرجند اول ، دهى بود

اگر چه ظاهراً ديه مهى بود

 بله "پايين ده" و بالا ميانه

ز ده بودن همى دارد نشانه

 نه تنها مبداء بيرجند اين بود

كه هر شهرى به عالم اين چنين بود

 تمدن هم ز "ده" بوده شروعش

پس آنگه رشد بنموده فروعش

 تو ميدانى كه آيين و تدين

و يا  هم رونق علم و تمدن

 به علم عالمان وابسته باشد

به سعى و جهدشان وابسته باشد

 كنون هم اكثر انديشمندان

ز ابناء قراء اندودهستان

 كه قدر علم را بهتر بدانند

كتاب و درس را بهتر بخوانند

 كه "شهريه ها" به بند پول باشند

به كسب و كار خود مشغول باشند !

 عليهذا جلودار تمدن

نگهبان و هوادار تمدن

 همان دانشور فرزانه باشد

سخن از شهروده ، افسانه باشد

 نه تنها اصفهان نصف جهان است

جهان گرد است و هر جا اصفهان است


 كاظم غنى

    در سال 1317 در شهر بيرجند متولد شد، پس از تحصيلات مقدماتى و متوسطه و چند سال خدمات آموزشى، تحصيلات عالى خود را در سطح ليسانس در دانشكده ادبيات مشهد در رشته تاريخ با اخذ رتبه اول به پايان رسانيد. وى جهت ادامه تحصيل دردانشگاه سوربن فرانسه انتخاب شده بود كه به علت زلزله ويرانگر خضرى در جنوب خراسان ، در سال 1347 از ادامه تحصيل باز ماند .

    غنى در سال 1350 به سمت شهردار بيرجند تعيين گرديد و تا سال 1352 موفق به احداث خيابان معلم ، خيابان غفارى ، سيل برگردان جنوب شهر ، بناى ساختمان حكيم نزارى و چندين كار عمرانى ديگر گرديد.

    در سال 1355 به سمت معاونت آموزش و پرورش بيرجند و درسال 1357 براى مدت كوتاهى به رياست اداره منصوب گرديد. وى در سال 1373 به افتخار بازنشستگى نائل آمد و در حال حاضر در دانشگاه پيام نور به تدريس اشتغال دارد.

    غنى به شعر و شاعرى علاقه مفرطى دارد و تاكنون اشعار او در چند روزنامه و مجله به چاپ رسيده است. شعر » كنكور « كه براى فرزندش سروده به عنوان نمونه آورده شده است.(91)

 كنكور

 روزگارم را بخواهى ، چون شب ديجور شد

ديدگانم از كدورت، شد كدر، كم نور شد

 بود گلگون چهره‏ام، تن پر ز نيرو و قوى

رفت رنگ از چهره ام، كاهيد تن ، رنجورشد

 شد دو تا ، قد الف سانم ز تشويش و خيال

شد سپيد آن موى مشكى، گونه‏ام كافور شد

 شور و شادى بود ، يك سر زندگى ، ليكن چو برق

رفت از دستم همه، غم، جانشين شور شد

 خانه دل پرفروغ از آرزو بودم مدام

آرزوها رفت، هم اميد، از من دور شد

 تشنه‏جام حلاوت ناگهان از سر پريد

حالتم گوئى چنان، چون، حالت مخمور شد

 من كه طول عمر دائم از خدا مى خواستم

عكس اين معنى، در اين دوران، مرا منظور شد

 دانى اين ها بر سرم آمد چرا، گويد غنى

چونكه فرزندى، ز من، آماده كنكور شد


 فهيم مالكى

    در سال 1319 در خوسف متولد شد، پس از اتمام تحصيلات ابتدائى و متوسطه در بيرجند و تهران در اداره دادگسترى بيرجند به انجام خدمت اشتغال ورزيد. مالكى صرف نظر از سرودن انواع و اقسام شعر در نثر و داستان نويسى نيز آثارى دارد كه حاكى از ذوق و علاقه او مى‏باشد . در زير چند بيت از سروده "زلال آينه ها شد"ايشان آورده مى‏شود.

  زلال آينه ‏ها شد

 غبار دامن جانان چو هم نفس به صبا شد

سواد ديده جانان زلال آينه ها شد

 گشوده تا خم گيسو به رهگذار نسيمى

ز لطف، طّره مويش صباى نافه گشاشد

 به ‏هر چمن كه وزيدى دم خوش نفس او

ز عود و عنبر سارا شميم غاليه سا شد

 چريده تا كه غزالى به گلشن خط و خالش

دماغ جان جهان پر زبوى مشك ختا شد

 دميده تاكه مزارش به سبزه زار تماشا

ز رستخيز بهاران ، بهشت منظر ما شد

 حجاب چهره تقوا دريده غنچه خندان

عروس حجله بستان ز شرم پرده رهاشد

 سماع سوسن و نسرين به باغ ودشت و دمن بين

ز رقص سرو و صنوبر چه فتنه ها كه به‏پاشد

 خمار ميكده آن دو چشم نرگس شهلا

خراب ساغر اسرار مى فروش صبا شد

 پياله نوش لبان شكر فشان و زرافشان

بدار عشق و جنونش پياله نوش بلا شد