|
موطن او قصبه نيه بندان، شاعرى نكته سنج و خوش خط بوده است. از قصيده قراّء او در وصف حضرت رسول اكرم چند بيت به شرح زير انتخاب شده است: وصف كمال ذات تو در حيّز بيان نايد اگر مداد شود جمله بحور يثرب زفيض قرب وصال تو سرفراز بطحا ز آرزوى جمال تو ناصبور خاك عرب زيمن وجود تو كيميا ملك عجم زفر جلال تو رشك طور محل اقامت و تدريس او در بخش خوسف بيرجند بوده است. احتمال دارد كه وى صاحب ديوان شعرى باشد. شادروان آيتى يك قصيده قراء در وصف ماده تاريخ، از او در كتاب بهارستان آورده است. چند بيت از ابيات قصيده مذكور به شرح زير انتخاب شده است: حفر سازد قنات فيّاضى آرد آبى به روى دشت و جبال كه برند از برش، برى مردم هم بنوشند وحش و طير و غزال ساعتى را گزيد در روزى همچو نوروز سعد و فرخ فال مزرع چرخ تا بود خرّم تا بريزد ز ابر آب زلال باد اين نهر آب در جريان مزرعش سبز باد و خرم حال حاسدش باد تشنه مقصود بر لبش باد دائماً تبخال مولانا على اكبر خوسفى به تقدس و تقوى شهرت داشته، با ملااسماعيل خيال هم عصر و مصاحب بوده است. آرامگاه او در قبرستان خوسف است. اشعارش بيشتر در موعظه و نصيحت و توجه به جهان آخرت مىباشد و تخلصش به "مجرم" مؤيد اين مطلب است. نمونهاى از اشعار او ذيلاً آورده مىشود: اى بسا معصيت آلوده و نافرمانى شرم بادت زخدا تا كيت اين نادانى هم نشينان تو در زير لحد خاك شدند چشم عبرت بگشا، خواجه اگر انسانى اينكه از عاقبت امر ندارى خبرى گشته سرگشته اين وادى سرگردانى مجرماواقف دم باش عزيزان رفتند اندر اين دير خرابات تو هم مهمانى ميرزا محمد ابراهيم شهاب از نهبندان بوده، شاعرى نكته سنج و در علوم ادبى و رياضى حوزه درس داشته كه نمونههايى از اشعار او را شادروان آيتى در بهارستان آورده است از آن جمله: دورى اى جان جهان زين تن بى جان تاكى باشم از دورى تو بى سرو سامان تاكى نرسد دست به دامان تو جانا تا چند پابه دامن كشم و سربه گريبان،تا كى درد مارا، به جز از وصل تو درمانى نيست نرسد درد من اى يار به پايان تاكى هستى اى شوخ،گر از جنس ملك بر گو فاش ورنه باشى زنظرها همه پنهان تاكى تاببينند همه صورت ايمان، چون شمس نشوى جلوهگر اى معنى ايمان تاكى اهرمن را نزنى خود به شهابى تا چند نكنى تكيه بدان تخت سليمان تاكى درسال 1289 هجرى (1251 شمسى( شهاب متوفى شده و در قبرستان شرقى بيرجند مدفون است. |
|
زادگاه او خوسف مىباشد و سالهادر دارالعلم شيراز اقامت داشته است. در فضائل و مناقب ائمه اطهار كتب بسيار نوشته كه از آن جمله مىباشد كتاب "ماتمكده" كه در عصر ناصرالدين شاه در دارالخلافه تهران به چاپ رسيده است. انواع واقسام شعر از او به يادگار مانده است: اندر آن سلسله مىخواست كه از سرگيرد دور را ز جام كه بيگانه پديدار آمد طمع خام نگر مدعى بدفرجام پخته سوداى و در آن جام خريدار آمد در بيش از يك صدو پنجاه سال پيش مرجع عقود و ساير مراجعات مردم بيرجند بوده و نيز داراى خط خوش نسخ و نستعليق و اشعارى عارفانه بوده است. اشعار زيادى را از عربى به فارسى به زبان شعر ترجمه كرده است. نمون هاى از اشعار او آورده مىشود: اى گنه كار، نااميد مباش زان كه پروردگار، غفار است راه بى توشه هم مرو، زنهار چون كه در راه، خوف بسيار است سيد محمد، اهل روستاى ماژان از بلوك غيس آباد بيرجند است. نسبت او را با 24 واسطه به امام چهارم حضرت على بن الحسن دانسته اند. تأليفاتىاز آن سيد شريف، به صورت نظم ونثر موجود است. منظومه هاى در عبادات و فقه، منظومه هاى در اصول عقايد، منظومه هاى درارث و نيز منظومه هاى به نام "رسالهالصبيان" دارد. پدر او امير سيد محمد از سادات صاحب كرامت بود، وى در سفرى كه بهزيارت حضرت سيدالشهداء)ع( مشرف مىشود از حضرت حاجت مىطلبد كه اگر سيد است بر او مكشوف گردد. درخواب مىبيند كه دستىاز ضريح مقدس بيرون آمد وبه او خطاب نمود: "سيد محمد انت من اولادناً سيّد از فرط شوق از خواب بيدار مىشود و اشعارى را دراين وصف مىسرايد: خوش آن شبى، كه خطابم به سيدى كردى مراخطاب به سيد محمدى كردى خوش آن شبى، كه شدم سر فراز فيض حضور بلطف "انت من اولادنا" شدم مسرور آرامگاه سيد ميرزا محمد در قريه ماژان است و محل زيارت مردم مىباشد. چندين سال در دارالعباد يزد اقامت داشته و سپس به بيرجند باز مىگردد و تا پايان عمر در بيرجند مىماند. ديوان شعر او شامل 5000 بيت است و در شعر "صهبا" تخلص داشته است. ديوان شعر خود را در 1295 هجرى (1256 شمسى( قمرى به پايان رسانيده است. در اينجا چند بيت از قصيده قراء او در وصف بهار ذكر مىشود:
تمام كوه ودَرُ دشت، لالهزار گرفت جهان، دوباره فّر از، فصل نوبهار گرفت بساط سبزه چو شد منبسط به روى زمين حضيض خاك، زاوج فلك، نثار گرفت كشيد ناله مستانه بلبلان چمن كه باز، طرف چمن بوى گلعذار گرفت نگر به نرگس و نسرين و رقص سنبل و گل كه مىنخورده ببين چشمشان خمارگرفت خوش است باده بنوشيم حاليا به چمن كه عندليب مكان روى شاخسار گرفت |
|
نوابه دختر ميرزا محمدخان نهى است كه به "خفى" تخلص داشته است. نوابه همسر امير علمخان حشمت الملك و مادر امير محمد اسماعيل خان شوكت الملك اول مىباشد. نوابه عارفهاى است كه قدم در وادى عرفان گذشته وشاعرهاى مىباشد كه در فنون شعر وادب مهارت داشته است. نوابه درسال 1308 ه ق (1269 شمسى( در بيرجند وفات يافت و بعد از يك سال جنازه او از طريق كراچى به بندر بصره و سپس به كربلاى معلى منتقل گرديد و در آرامگاه امامزاده ابراهيم نزديك ضريح حسينىمدفون شد. نوابه اشعار بسيار ى دارد كه نمونهاى از آن ذكر مىشود: اى صبا ازمن بگو فرهاد بى بنياد را در ميان عاشقان بد تخم ننگى كاشتى بيستون را بهر شيرين گر تو مىكندى به جان تيشه آهن، چه مىكردى، تو مژگان داشتى گفته مىشود كه ديوان اين شاعره توسط مرحوم محمد شهاب جمعآورى و در كراچى و بمبئى چاپ سنگى شده است.
فروغ فاضلى اهل بيرجند بود و پس از سال ها توقف در دارالسلطنه اصفهان به بيرجند باز گشت. فروغ خطى خوش داشته و اشعارش بيشتر درمدايح و مراثى ائمه اطهار است. او در وصف قهستان چنين گفته است: از طبع فروغ است قهستان شكرستان طوطى به قفس بنگر و شيرين سخنى بين نيز در عزاى شه دين چنين مىسرايد: مردم گويند صحبت يارخوش است طرف چمن و سبزه و گلزار خوش است من مىگويم كه در عزاى شه دين از ديده روان سرشك گلنار خوش است
از علماى مشهور بيرجند بوده و ايامى را در اصفهان درمحضر اساتيدى چون سيد حسن مدرس گذرانيد و از بزرگان عصر خويش محسوب مىشد. كتابهاى زيادى از او به يادگار مانده از جمله: 1. شرح النافع در فقه 2. كتاب تفسير تابع محى الدين بن العربى 3. كتاب تفسير بالماثور 4. شرح الفيه ابن مالك در نحو اين عالم روحانىدر سال 1293 ه ق (1254 شمسى( در بيرجند چشم از جهان فرو بست. |
|
بادابه ياد شهر دل آراى بيرجند پايد مدام، نام فرحزاى بيرجند شهرى همه طراوت وپاكى وخرّمى كاين جمله هست شهر مصفاى بيرجند پست وبلند تپه واوج و فرود شهر افزوده برشكوه فريباى بيرجند شهرى همه بلندى وپستى تپهها كايد به چشم جمله، زبالاى بيرجند گسترده است تابه حد كوه باغران درپهنهاى زدامنه، پهناى بيرجند وزسوى »ارك« تابه حدروستاى »بُجد« ازغرب تا به شرق، درازاى بيرجند تاريخ رابه ببين ونظر كن به چشم دل تارَهبَرى به رُتبتِ پاياى بيرجند گويد به شوق بىخبران رابه گوش جان بسيارنكته، مردم داناى بيرجند جويندگان دانش وپويندگان حق آرسته اند مخبر ومروآى بيرجند
|
|
گويندگان شهره آن در سخنورى بر اوج برده اند چومه، جاى بيرجند آن شاعر حكيم، نزارى، به قرن هفت بد در بسيطِ فضل، مسيحاى بيرجند »عبدالعلى« كه بود چنان كوكبِ علوم روشن نموده پهنه شبهاى بيرجند زين بيشتر »صبوحى« و فرزان به عهدِ ما كوشيده اند ازپىِ اِعلاى بيرجند يادآوريم زآيتى »واحمدى« كنون كايشان شدند موجبِ احياى بيرجند »فرزين« وعندليب و »حقيقه« دراين زمان هستند، بلبلان خوش آواى بيرجند بسيار وَقْعَههاى خطر خيز ديده است در روزگار، ديده بيناى بيرجند بسيار جنگ و قحطى وبيمارى و با ديدند نيز، خلق شكيباى بيرجند بسيار سيل و زلزله و غارت وستم برخويش ديده، شهر تواناى بيرجند آرى چوياد از »علم« وخاندان او خواهد گشود برتو معماى بيرجند گرپرسى آنكه رونق شهر از كجا بود رازش پديد گشته زپيداى بيرجند زافكار نور خيز بزرگان اين ديار ديروز روشن است چو فرداى بيرجند يك ره بگير دامن كهسار باغران بنگر صفاى بند »عمرشاى« بيرجند روى آر بر بلندى كُه جانبِ »دره« تا بنگرى درست، سراپاى بيرجند روى آر سوىِ كوه به هنگام فرودين تا بنگرى طبيعت زيباى بيرجند شهرى چونوبهار به پاكى وخرمى دلها شوند يكسره شيداى بيرجند از »تپه كلاغ« نگه كن به شهر، شب تامانَدَت به خاطره، روياى بيرجند گويى به دوستان خود از روى افتخار شهرى پديد نآمده، همتاى بيرجند آنها كه ماندهاند بهغربت زشهر خويش دارند اشتياق، تمناى بيرجند هرچندگفته اند از اين پيش، زيركان آن راكه هست خاطر پوياى بيرجند راهى دراز باشد و چندين گدار سخت درامتداد مقصدِ جوياى بيرجند چون سوى شهرره كَشَد ومَخْملَش ببر ديدار يار باشد وسيماى بيرجند زآثار باستانى آن »قلعهاست وارك« »تالار اكبريه«، مصلاى بيرجند وآن تكيه عظيم زآثار شوكتى ديگر كند به ديد تودنياى بيرجند الوان ميوه ها، و خورش هاى خاص شهر باشند خوش چوآبِ گواراى بيرجند آن راكه راه جانبِ شهرِ دگر بود همره برد به تحفه، مزاياى بيرجند از »زعفران«و»قالى«وجاجيموهم»زرشك« باشند سوىِ دوست، هداياى بيرجند ديگر ز »زنجفيلى« و »عناب« و خشكبار »صابون« و نيز كشك چدن ساى بيرجند آنانكه در گذرگه ايام بهرِ كار رفتند زآستانِ دل آساى بيرجند باشند باز جملههواخواه شهر خويش دِلشان مدام مانده پذيراى بيرجند وآنانكه كارمندِ ادارات دولتند دارند زنده سنّت والاى بيرجند پاكى وسختكوشى وايمان وراستى اين جمله هست حاصل معناى بيرجند »سالك« به يادبود خوشزندگى درآن دُردانه ريخت درگذرپاى بيرجند زآن سالهاى پرثمر روزگارِ درس دل بازبسته است به سوداى بيرجند اميد آنكه خرده نگيرند اهلِ فضل براين كمينه شاعرِ گوياى بيرجند مانَد به يادگار، هراوراقِ روزگار زين كمترين، قصيده شيواىِ بيرجند
» محمد تقى سالك « مشهد مقدس 1371
|