|
»خوشنويس« سيدمحمد حسين فرزند ارشد استاد محمد شهرستانى در سال 1307 در مشهد متولد شد و تحصيلات ابتدائى و متوسطه خود را در بيرجند گذرانيد. وى در سال 1327 به عنوان معلم خط و نقاشى آموزش و پرورش بيرجنداستخدام شد و پس از 25 سال خدمت در بيرجند به تربيت حيدريه و سپس به مشهد منتقل گرديد. او شاگردان بسيارى تربيت نموده و در تمام مدت اقامت خود در مشهد به كار خطاطى و تابلونويسى شهرت زيادى داشت. در سال 1367 در مشهد مقدس به رحمت ايزدى پيوست. از وى آثار زيادى نزد خانوادهاش باقى مانده است. راشد محصل در سال 1312 در روستاى افضل آباد از بخش خوسف شهرستان بيرجند متولد شد . راشد محصل پس از مكتب خانه به مدرسهاى كه در چند كيلومترى اين روستا بود فرستاده شد . راشد تحصيلات ابتدائى خود را دراين روستا و تحصيلات دوره اول دبيرستان و دانشسراى مقدماتى را در بيرجند بهپايان برد. راشد محصل در سال 1332 با عنوان شاگرد ممتاز دانشسراى مقدماتى راهى تهران شد و ديپلم كامل متوسطه دريافت نمود و به علت مريضى به بيرجند بازگشت و تا سال 1338 در بيرجند به امر آموزش اشتغال داشت . در سال 1338 موفق به ثبت نام در دانشكده پزشكى و در سال 1345 با كسب رتبه اول فارغ التحصيل شد . راشد محصل دوره تخصص پزشكى را در زمينه بيماريهاى گوارشى و آندوسكوپى در فرانسه گذرانيد و به ايران بازگشت . در ايران سالها به امر آموزش و مديريت بيمارستانها و معالجه بيماران از هيچ كوششى فرو گذار نمىكرد . راشد در سال 1365 براى مداوا به فرانسه عزيمت نمود ودرديار غربت در مهر ماه 1369 جان به جان آفرين تسليم نمود. از دكتر راشد محصل ، دو جلد كتاب امراض گوارش كه جلد اول چاپ شده و نيز كتابى به زبان فرانسه و چندين مقاله به زبان فارسى ، فرانسه ، و انگليسى بهچاپ رسيده است . راشد محصل علاوه بر طبيبى حاذق، شاعرى با احساس ، باذوق و متعهد بود كه از او اشعار زيادى باقى مانده است كه از ميان آنها شعر "يادنامه شب تولد " كه درواقع تاريخچه زندگى او مىباشد و از طراوت بيشترى برخوردار است انتخاب شده است. |
|
يادنامه شب تولد پنجاه و هفت سال پيش دراين چنين شبى گويا قدم بهدامن هستى گذاشتم در شوره زار جلگه ماژان (40) دريك ده خرابه مغموم(41) از يك پدر خداى فضيلت وزمادرى بهپاكى مريم ×××× تا پنج سالگى بودم در كوچه ها ولو چون ديگران در كشتزارها و لب جوى آب ده بازى با سوزنوك و شب پره گنجشك و كاكلى ×××× ناگاه ...يك روز صبح با چهرهاى مصمم آمد پدر جلو گفتا ، بازى تمام شد ×××× در پيش او نهاده قلمدان و تختهاى با ترس كودكانه نشستم كنار او بگشود آن قلمدان ، در آن سه چيز بود يك نى قلم ديگر دوات ليقهاى و يك قلم تراش بس روزها نشست كنارم به انتظار تا كم كمك "الف" را از "ب" شناختم وانگاه مكتب ده و آخوند مكتبى پايان سال بود كه قرآن تمام شد يك كله قند هم افزون به مزد ماهيانه به استاد هديه شد ×××× آنگه پدر ز شعر وفائى شروع كرد برتخته، »مشق خط « هم، هر روز ادامه داشت جودى ،نصاب ، امثله و شرح امثله(42) در عرض چند ماه به مغزم چپانده شد ×××× يك روز مهر ماه، هوا مى خوش و لطيف مردى غريبه با كت و شلوار قهوه اى آمد به ديدن پدرم، اين عجيب بود چائى بهدست رفتم و ديدم كه با پدر صحبت زدرس و مدرسه اى تازه مىكند ×××× فردا من و برادرم و عمهزادهام(43) شاگردهاى مدرسه ، تازه پا ، شديم هر روز سفره خورش چاشت را به دوش تامدرسه كه در ده ديگر قرارداشت پاى پياده آمد ورفت هميشه بود ×××× بعد از 2 سال چهار كلاسى تمام شد من ماندم و پدر كه نمىخواست يا نداشت امكان اينكه من بروم جاى ديگرى بهر تلاش و درس |
|
من در ميان شهر ، همان روستائيم تنها شكسته ، خسته ، لب جويبارده در آرزوى ديدن گنجشك و كاكلى .... ××××
در سال 1323 در روستاى سبزو خرم " در ميان " چشم به جهان گشود . فرقانى تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در بيرجند گذرانيد و در سال 1341 به عنوان آموزگار در يكى از روستاهاى مشهد به تعلم نوباوگان پرداخت و يك سال بعد به بيرجند منتقل گرديد. فاروق يكى از قهرمانان كشتى خراسان بود و به همين جهت به عنوان دبير ورزش مشغول بهكار گرديد. فاروق در سال 1346 موفق به اخذ ديپلم ادبى و در سال 1353 موفق به اخذ درجه ليسانس در رشته ادبيات فارسى در دانشگاه تهران و متعاقب آن به اخذ در جه فوق ليسانس ادبيات فارسى و سرانجام در سال 1372 با رياضت بسيار ، مفتخر به اخذ درجه دكتراى تاريخ گرديد. در سال 1373 با 30 سال خدمت دبيرى بازنشسته شد و در دانشگاه آزاد اسلامى كرج به ادامه خدمت پرداخت .اودر بهمن ماه 1376 بر اثر سكته قلبى درگذشت . بهقرار اطلاع از برادر نامبرده )شاهرخ فرقانى ( تأليفات وى عبارت است از : (1) تاريخ اسماعيليه در قهستان (2) اصحاب ابواسحق (3) ترجمه اعظم كوفى نامبرده داراى مقالات فراوانى در مجلات مختلف بوده كه فهرستى از آنها در دست نيست اما فرهنگستان زبان و ادب فارسى در تاريخ 76/6/31 وصول و تصويب سه مقاله از ايشان را با عناوين زير اعلام داشته است. (1) ابوطاهر خاتونى (2) اتسزبن قطب الدين محمد (3) اسماعيليان فاروق از آغاز تشكيل انجمن بيرجندى هاى مقيم تهران عضو هيأت مديره و دبيرى انجمن رإ؛رپظظ به عهده داشت و الحق كه در اين امر شايستگى خود را نشان داد. فاروق اگرچه از نظر خانوادگى مسلمان سنى حنفى بود، اما آن گونه زيسته بود كه بر مرگ نا بهنگام او شيعه و سنى گريستند واز او به نيكى ياد كردند و به واقع شعر : |
|
چنان با نيك و بد سركن كه بعداز مردنت عرفى مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند. در مورد او مصداق پيدا مى كرد و هر دسته ميل داشتند كه او را در قبرستان خود به خاك سپارند. شاهرخ در غم از دست دادن برادرش فاروق احساسات خودرا اينگونه ابراز داشته است : آن كه كلك زرنگارش، مىنوشت برخط تاريخ، دور سرنوشت سر به سر تاريخ، را ماتم گرفت برگ برگ سبز، را شبنم گرفت داغ فاروق، آتشم بر سينه زد پرده نيلى، برين آئينه زد ابراهيم صهبا شاعر بديهه سرا نيز در غم از دست دادن او در جلسه اسفند ماه 1376 انجمن بيرجنديهاى مقيم تهران اشعارى به شرح زير سروده است :
اى دريغا از جهان فاروق فرقانى برفت اى دريغا از جهان "فاروق فرقانى" برفت "دكترى " دانا به سوى عالم فانى برفت "اوستادى "كرده خدمت ها به " دانشگاهها" گر رئيس و گر معلم بود و گر بانى برفت او فروتن بود و دانشمند و پاك و مهربان با همه خوى و خصال نيك انسانى برفت "معنوى"، آن همسر محبوب او غرق عزاست از بر او چون "عزيز او " بآسانى برفت "بيرجند " از رفتن او غرق ماتم گشته است رونق از "جمع بزرگان قهستانى " برفت تسليت بر "همسر و بر بستگان و دوستان " كز جهان "فاروق " با آن روح عرفانى برفت هست "صهبا "هم شريك ماتم جانسوزشان گرچه "آن استاد "سوى "عرش يزدانى " برفت
|
|
از من درود باد، بدان شهر دلپسند وان، مردمانِ ساده دلِ پاكِ ارجمند آن مرز باستانى و، آن خاك دلگشاى آيينه جوانى من، شهر بيرجند دارم از آن ديار، بسى خاطرات خوش لذت فزا، چوباده، وتلخى زدا، چو قند زان كوچههاىِ سنگىِ ناصافِ مارپيچ چون پيچ وتاب عمر، گهى پست وگه بلند آن »رودخشك«و»دره شيخان« و هم زاى وان »قلعه«، خرابه تراز جان دردمند آن صحنِ باشكوهِ »دبستان شوكتى« كز گردش زمانه، مبادا بر آن گزند دانا معلمانِ سخن سنجِ هوشيار برلب مدامشان، ز ره لطف نوشخند آن باغهاىِ پر گلِ شب بوى و اطلسى وان لالههاىِ سرخ تر از لاله هلند عناب آن بهسرخى، رخسار باده نوش انگور آن، لطيفتر از لعل دلپسند از بند رنج وغم برهاند، تراخداى روزى اگر گذار تو افتد، بهسوى "بند" قاين، كه سرزمين قروت وقناعت است واين كيميا، گرفته ز»پيرقديم« پند سربيشه و درخش و تقاب وفنود ومود نوزاد و نوفرست و خراشاد وچاه كند آن سرزمين عشرت وشادى فزاى خوسف آنجا كه بنگ وباده ترا رايگان دهند آن بانگ ناى ونغمه رقص »ركاتيان« وان طبل پرصدا، كه برآن ضربه ها زنند آن كارگاه قالى وانبار زعفران بااين وجود، مردم آن زار و مستمند مرزى پر از برهنه خوشحال شكر گوى بومى پراز گرسنه خندان سربلند لبها خموش و چشم پراز پرتواميد دلها، بسان آينه، خالى زمكر وفند قومى، صبور وقانع و آرام و حق شناس در عين بىنيازى و تقوا نيازمند برخاكِ پاكِ آن، اگر افتد گذار گرك گيرد، به چند سال ره ورسم گوسفند با طينت ملايم و با چهر تابناك لبريز مهر وفارغ از آزار و ريشخند گاهى به نكتههاى »نزارى« سپرده دل گاه از لطيفههاى »صبوحى« گرفته پند بادا سلام من به شما، پاك گوهران يارب مباد، خاطر آرامتان نژند بوديد، در زمان جوانى، قرين من بودم، زلطف و مهر شما، شاد وبهرهمند همچون، كبوترى كه زبامى پريده است اما بود، بهخانه مألوف پاى بند خواهم كه باز سوى شما روى آورم اى مردم عزيز و وفادار بيرجند
|